|
گل نوشته ها، مجموعه داستان های کوتاه در گل نوشته ها سعی شده تا مجموعه ای بی نظیر از داستان های کوتاه جمع آوری شود
| ||
|
با سلام خدمت همه ی علاقه مندان به داستان کوتاه
چند روز قبل تعداد داستان های کوتاه وبلاگ گل نوشته ها به عدد 100 رسید لذا تصمیم گرفتیم پستی بزنیم و تمام این 100 داستان کوتاه وبلاگ را در یک پست به صورت منسجم قرار بدهیم تا دوستان به راحتی بتوانند داستان های کوتاه را بخوانند. اما یک نکته : از زمان شروع کار گل نوشته ها تاکنون داستان کوتاهی را قرار نداده ایم که مورد رضایت خودمان واقع نشده باشد. در یک کلام ما عاشق داستان های کوتاهی هستیم که در گل نوشته ها می خوانید. این داستان ها به نوعی چکیده ی بهترین داستان های کوتاه تمام سایت های داستان کوتاه به علاوه ی چند داستان کوتاه خارج از اینترنت است که امیدواریم مقبول بیفتد. اگر شما هم داستان کوتاه زیبایی خوانده اید (یا نوشته اید) که به نظرتان جایش در وبلاگ خالی است، به آدرس ایمیل ما Golneveshteha@yahoo.com برای ما ارسال کنید. در ضمن کل این داستان های کوتاه به علاوه ی چند داستان کوتاه دیگر (در آخر همین پست) در یک فایل کتاب الکترونیک (PDF) به نام ( 100 داستان کوتاه تاثیر گذار + چند داستانک به انتخاب گل نوشته ها ) آماده ی دانلود است. شاداب باشید.
داستان کوتاه 1 : حضرت سلیمان و مورچه داستان کوتاه 2 : دانشجوی نمونه داستان کوتاه های 3 تا 17 : داستان هایی کوتاه از پائولو کوئلیو داستان کوتاه 18 : عروسک داستان کوتاه 19 : دو کوزه داستان کوتاه 20 : جودو کار یک دست داستان کوتاه 12 : ملاقات با خدا داستان کوتاه 22 : قضاوت عجولانه داستان کوتاه 23 : اسکناس مچاله شده داستان کوتاه 24 : دانشجوی منطق و استاد بی منطق داستان کوتاه 25 : تاجر و ماهی گیر داستان کوتاه 26 : پسرم بالا نرو ، بسیار خطرناک است داستان کوتاه 27 : روزی که امیرکبیر گریست داستان کوتاه 28 : پیرمرد و سر و صدای کودکان داستان کوتاه 29 : ساحل و صدف داستان کوتاه 30 : تکرار زمانه داستان کوتاه های 31 تا 34 : چهار داستان کوتاه و آموزنده داستان کوتاه 35 : شکلات + (دانلود دکلمه ی صوتی داستان) داستان کوتاه 36 : بزرگ مرد كوچك داستان کوتاه 37 : بیمارستان روانی داستان کوتاه 38 : مدیر و منشی داستان کوتاه 39 : طمع داستان کوتاه 40 : برنامه نویس و مهندس داستان کوتاه 41 : پیله ی ابریشم داستان کوتاه 42 : گوش سنگین داستان کوتاه 43 : دختر نابینا داستان کوتاه 44 : همسر وفادار داستان کوتاه 45 : عقاب و مرغ داستان کوتاه 46 : پس کجایی ؟ (سروش صحت) داستان کوتاه 47 : داستان پیدایش شلوار لی داستان کوتاه 48 : ناسا داستان کوتاه 49 : فرشته ام را به چه اسمی صدا کنم؟ داستان کوتاه 50 : درست شب قبل از اعدامش داستان کوتاه 51 : سه دوست داستان کوتاه 52 : ملا و می فروش داستان کوتاه 53 : لاک پشت داستان کوتاه 54 : پیرمرد عاشق داستان کوتاه 55 : شجاعت یعنی این (داستانک) داستان کوتاه 56 : کوتاه ترین داستان ترسناک جهان (داستانک) داستان کوتاه 57 : کوکاکولا داستان کوتاه 58 : دوستت دارم پدر داستان کوتاه 59 : راننده ی اتوبوس داستان کوتاه 60 : صندوق صدقات (داستانک) داستان کوتاه 61 : از کجا می دانید که . . . ؟ داستان کوتاه 62 : سه پرسش سقراط داستان کوتاه 63 : مشاوره ۱۵ دلاری داستان کوتاه 64 : ما چقدر زود باور هستیم داستان کوتاه 65 : سخنرانی چرچیل داستان کوتاه 66 : ملانصرالدین و اتخاب سکه ی ارزان تر داستان کوتاه 67 : دانشجوی خلاق داستان کوتاه 68 : Praying Hands (دستان دعا کننده) + فایل PDF به زبان انگلیسی داستان کوتاه 69 : کدام لاستیک پنچر شد ؟ داستان کوتاه 70 : آبدارچی مایکروسافت داستان کوتاه 71 : دلیل قانع کننده داستان کوتاه 72 : راننده ی بی خاصیت داستان کوتاه 73 : امتحان عملکرد داستان کوتاه 74 : پادشاه و جایزه ی بزرگ داستان کوتاه 75 : پسر شیخ عرب داستان کوتاه 76 : کفش های گاندی داستان کوتاه 77 : مناجات گنجشک با خدا داستان کوتاه 78 : گردن بند داستان کوتاه 79 : دمپایی داستان کوتاه 80 : یک اسلامی تندرو داستان کوتاه 81 : افسر دروغگو داستان کوتاه های 82 تا 84 : داستان هایی شیرین از دوران مدرسه داستان کوتاه 85 : ثروت کورش داستان کوتاه 86 : Don't Copy If You Can't Paste داستان کوتاه 87 : مهندس و مدیر داستان کوتاه 88 : دلقک و روان شناس داستان کوتاه 89 : پيغام رسان شوم داستان کوتاه 90 : انگیزه ی قتل (سوال پلیسی) داستان کوتاه 91 : قاتل یکشنبه ها داستان کوتاه 92 : آزمون داماد ها داستان کوتاه 93 : تغییر نگرش داستان کوتاه 94 : هیچ وقت زود قضاوت نکن داستان کوتاه 95 : دزد بانک داستان کوتاه 96 : صحنه ی تصادف داستان کوتاه 97 : شرکت بزرگ ژاپنی داستان کوتاه 98 : دزد شریف داستان کوتاه 99 : هوش ایرانی و هوش آمریکایی داستان کوتاه 100 : شرط بند حرفه ای
حجم کتاب : 1.2 مگابايت برای دانلود کتاب از لینک های زیر استفاده کنید :
[ 90/03/05 ] [ مدیریت ]
در این پست، سه حکایت عارفانه از ابوسعید ابوالخیر برای کاربران محترم سایت گل نوشته ها تدارک دیده شده است. به امید آنکه منش این بزرگ را سر لوحه ی کار خود قرار دهیم و از این داستان ها پند گیریم:
داستان کوتاه ۱۹۵ : ابوسعید ابولخیر در مسجدی سخنرانی داشت. مردم از تمام اطراف روستاها و شهرها امده بودند.جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند. شاگرد ابوسعید گفت: تو را به خدا از آنجا که هستید یک قدم پیش بگذارید. همه یک قدم پیش گذاشتند سپس... نوبت به سخنرانی ابوسعید رسید. او از سخنرانی خودداری کرد. مردم که به مدت یک ساعت در مسجد بودند و خسته شده بودند شروع به اعتراض کردند. ابوسعید پس از مدتی گفت: هر انچه که من می خواستم بگویم شاگردم به شما گفت، شما یک قدم به جلو حرکت کنید تا خدا ده قدم به شما نزدیک شود.
داستان کوتاه ۱۹۶ : گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مركبی نداشت، پیاده سفر كرده و خدمت دیگران می كرد. تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت. زیر درختی، مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد. دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است كه خود و خانواده اش در گرسنگی به سر برده اند. شیخ چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو. مرد بینوا گفت: مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم. شیخ گفت حج من، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به ز آنكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم.
داستان کوتاه ۱۹۷ : شیخ را گفتند:«فلان کس بر روی آب میرود». گفت: «سهل است. وزغی و صعوه ای نیز بروی آب میرود». گفتند که: «فلان کس در هوا میپرد!» گفت: «زغنی ومگسی در هوا بپرد». گفتند: «فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری میرود». شیخ گفت: «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب میشود، این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و با خلق ستد و داد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد. در این زمان مناسب است که خدمت خوانندگان سایت گل نوشته ها اطلاع دهیم که به زودی مجموعه ی ۲۰۰ داستان کوتاه سایت گل نوشته ها، به صورت کتاب الکترونیک و در طراحی مناسب خدمت مخاطبان عرضه خواهد شد. برچسبها : داستان ، داستان کوتاه، داستان کوتاه مذهبی، داستان کوتاه تاریخی
[ 91/05/28 ] [ سید عماد رضوی ]
ریشه ی ضرب المثل:
ناصرالدین شاه سالی یک بار (آن هم روز اربعین) آش نذری میپخت و خودش در مراسم پختن آش حضور مییافت تا ثواب ببرد. در حیاط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می شدند و برای تهیه آش شله قلمکار هر یک کاری انجام می دادند. بعضی سبزی پاک می کردند. بعضی نخود و لوبیا خیس می کردند. عدهای دیگهای بزرگ را روی اجاق می گذاشتند و خلاصه هر کس برای تملق و تقرب پیش ناصر الدین شاه مشغول کاری بود. خود اعلی حضرت هم بالای ایوان مینشست و قلیان می کشید و از آن بالا نظارهگر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده نظامی امر و نهی می کرد. به دستور آشپزباشی در پایان کار به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده می شد و او میبایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد. کسانی را که خیلی میخواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری میریختند. پر واضح است آن که کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آنکه مثلا یک قدح بزرگ آش که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دریافت می کرد حسابی بدبخت می شد. به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با یکی از اعیان و یا وزرا دعوایش می شد٬ آشپزباشی به او می گفت: بسیار خوب! بهت حالی می کنم دنیا دست کیه! آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.
[ 91/05/20 ] [ عطیه سادات رضوی ]
داستان کوتاه ۱۹۱ :
سر ادموند هیلاری (Sir Edmund Hillary) نخستین کسی بود که در 29 ماه می سال 1953 از کوه اورست به عنوان مرتفع ترین کوه دنیا بالا رفت. با این حال مادامی که انسان اقدام به خواندن کتاب او تحت عنوان«مخاطره بزرگ» نکرده باشد، متوجه نمی شود که هیلاری برای تسخیر قله اورست ناگزیر از رشد کافی برای اجرای این امر خطیر برخوردار بوده است. جریان از این قرار است که هیلاری در سال 1952 کوشید که از کوه بالا رود، ولی نتوانست. یک هفته پس از این شکست گروهی از کوهنوردان انگلیسی از او خواستند که برای اعضای گروه آنها سخنرانی کند. هیلاری یا هلهله و کف زدن هایی پر سرو صدای حضار در پشت میکروفن قرار گرفت. سپس مشت گره کرده خود را به طرف نقشه کوه گرفت وبا صدای بلندی گفت: «ای اورست، تو بار اول مرا شکست دادی، ولی این بار منم که تو را شکست خواهم داد چون تو رشد کامل خودت را کرده ای اما من هنوز در حال رشد کردن هستم». برگرفته از کتاب: The Sower's Seeds نویسنده: Brian Cavanaugh
با امید به جلب رضایت شما خواننده ی گرامی، توجه شما را به مطالعه ی این داستان به زبان انگلیسی، در ادمه ی مطلب جلب می نمایم. برچسبها : داستان ، داستان کوتاه، داستان گوتاه مدیریتی، داستان کوتاه روانشناسی، داستان کوتاه تاریخی، اورست، ادموند هیلاری، کوه، رشد
[ 91/05/12 ] [ سید عماد رضوی ]
[ادامه مطلب]
داستان کوتاه 190 : «میلتون اریکسون» مبتکر نوعی درمان جدید است که نظر هزاران درمانگر را در ایالات متحدهی امریکا به خود جلب کرده است. او وقتی دوازده ساله بود، گرفتار فلج اطفال شد. ده ماه بعد شنید که پزشکی به والدینش میگفت: پسرتان امشب را به صبح نخواهد رساند. «اریکسون» صدای گریهی مادرش را شنید. با خود اندیشید: کسی چه میداند، شاید اگر من امشب را به صبح برسانم، مادرم این قدر رنج نکشد. و تصمیم گرفت تا سپیدهی صبح نخوابد. او با طلوع خورشید فریاد برآورد: آهای مادر! من هنوز زندهام! همهی کسانی که در خانه بودند، به قدری خوشحال شدند که «میلتون» تصمیم گرفت برای اینکه خانوادهاش غصه نخورند، همواره سعی کند یک شب دیگر را به صبح برساند. او در سال ۱۹۹۰ در سن ۷۵ سالگی درگذشت و چند کتاب مهم دربارهی توانایی فوقالعادهی انسان برای غلبه بر محدودیتهای خویش، از خود برجای گذاشت. مکتوب، پائولو کوئلیو
[ 91/05/11 ] [ سید عماد رضوی ]
داستان کوتاه ۱۸۱ :
فرماندار ایالت ماساچوست نامزد انتخابات دورهی دوم بود و سخت تلاش میکرد که برای دورهی دوم انتخاب شود. او از نخستین ساعات روز انتخابات به فعالیتهای انتخاباتی مشغول بود. ناهار نخورده بود و با عجله و آخر وقت خود را به ناهاری که در کلیسا خیرات میکردند، رساند. وقتی که فرماندار بشقاب خود را دراز کرد تا غذا دریافت کند، خانم توزیعکننده یک تکه مرغ در آن گذاشت. فرماندار گفت: «ببخشید، ممکن است یک تکهی دیگر مرغ به من بدهید؟» زن جواب داد: «متأسفم، هر نفر یک تکه.» فرماندارگفت: «مرا نشناختید؟ من فرماندار این ایالت هستم.» و زن در جواب گفت: «من هم مسئول توزیع غذا هستم. لطفاً حرکت کنید.» زیگ زیگلار
توضیح: داستان و تصویر هر از کتاب «تصویر روی آب» برگرفته شده اند. برچسبها : داستان ، داستان کوتاه، داستان کوتاه مدیریتی، داستان کوتاه تاریخی، بخشی از یک کتاب، زیگ زیگلار
[ 91/04/20 ] [ سید عماد رضوی ]
داستان کوتاه ۱۷۲ :
روزی، مردی فردی فرانسوی به نام ژاک له فویر در زندگی خویش به پوچی رسید، لذا تصمیم به خودکشی گرفت. بالای صخره ای نوک تیز ایستاد و دور گردن خود طناب بزرگی بست. سمت دیگر طناب را به تخته سنگی بزرگ گره زد. مقداری سم نوشید و لباس خود را به آتش کشید. بلافاصله به سمت پایین پرید و در همان لحظه با هفت تیر به سوی خود شلیک کرد. گلوله به خطا رفت و طناب بالای سرش را برید. او که از خطر حلق آویز شدن جان سالم به در برده بود، به داخل آب سقوط کرد. آب شعله های آتش را خاموش کرد و استفراغ سم را از بدنش خارج ساخت. توسط ماهیگیری از آب خارج و به بیمارستانی منتقل شد. در بیمارستان بود که به خاطر سرمازدگیجانش را از دست داد. در ادامه مطلب، این داستان کوتاه را به زبان انگلیسی مطالعه فرمایید. گفته می شود که این داستان واقعی ست، آیا شما نیز حضور خدا را در آن پررنگ می بینید ؟؟ برچسبها : داستان ، داستان کوتاه، داستان کوتاه طنز، پندآموز، آموزنده، خودکشی
[ 91/03/19 ] [ سید عماد رضوی ]
[ادامه مطلب]
داستان کوتاه ۱۷۱ :
دکتر مرتضی شیخ، متولد ۱۲۸۶ هجری شمسی، یکی از مفاخیر حقیقی شهر مشهد است که علم خود را صرف خدمت به دورافتاده ترین مردم کشورش نمود. داستان زیر بازگوکننده ی گوشهای از کرامت و بزرگی روح اوست :
دکتر شیخ از مردم پولی نمی گرفت و هر کس هرچه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود میانداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ; ریال تعیین شده بود خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آن زمان)، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته میشد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده میشد. دختر دکتر شیخ نقل می کند: پدر مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی بود! با تعجب گفتم: پدر بازیتان گرفته است؟ چرا سر نوشابه ها را می شورید؟ و پدر جوابی داد که اشکم را در آورد: دخترم، مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابههای تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند، این سر نوشابههای تمیز را آخر شب در اطراف مطب میریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از این ها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضیها خجالت میکشند که چیزی داخل صندوق مطب نیندازند.
بیمارستان دکتر شیخ در مشهد دوست دارید دکتر شیخ را بهتر بشناسید ؟ اینجا را کلیک کنید. آیا تا پیش از این نوشته، حتی نامی از این بزرگ مرد ایران زمین شنیده بودید ؟؟!
[ 91/03/18 ] [ عطیه سادات رضوی ]
داستان کوتاه 167 : این داستان درمورد اولین دیدار امت فاکس (Emmet Fox)، نویسنده و فیلسوف معاصر (اهل ایرلند)، از (کشور) آمریکا است، هنگامی که برای نخستین بار به رستوران سلف سرویس رفت.
وی که تا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با این نیت که از او پذیرایی شود. اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد، ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمت ها کوچک ترین توجهی به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی که پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند. وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود، نزدیک شد و گفت: من حدود بیست دقیقه است که در ایجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچک ترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟
مرد با تعجب گفت: اینجا سلف سرویس است، سپس به قسمت انتهایی رستوران، جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد به آنجا بروید، یک سینی بردارید هر چه می خواهید انتخاب کنید، پول آنرا بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!
امت فاکس که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی میز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم مانند سلف سرویس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیت ها، شادی ها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم از اینکه چرا او سهم بیشتری دارد که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آنچه می خواهیم برگزینیم.
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، به دلیل آن است که شما هم چیز زیادی از او نخواستهاید.
در ادامه مطلب، همین داستان را به زبان انگلیسی مطالعه فرمایید. برچسبها : داستان ، داستان کوتاه، داستان کوتاه مدیریتی، داستان کوتاه انگلیسی، داستان کوتاه روانشناسی، داستان کوتاه تاریخی، آموزنده، رستوران، Short Story
[ 91/02/29 ] [ سید عماد رضوی ]
[ادامه مطلب]
داستان کوتاه 166 : کالین ویلسن (Colin Wilson)، متولد 1931 میلادی، نویسنده و داستان نویس پرکار انگلیسی است که در ابتدا به عنوان فیلسوف و رمان نویس مشهور گشت. وی تاکنون نوشته های بسیاری در زمینه مباحث جنایی نگاشته است.
کالین نوجوانی خود را با تفکرات پوچ گرایانه سپری می کند. وی خودش می گوید : «وقتی شانزده ساله بودم، تصمیم به خودکشی گرفتم. این مساله ناشی از یک تصمیم احساسی لحظه ای نبود. آن زمان، کاملا باور داشتم که این تصمیم واقعا منطقی است». وی در آزمایشگاه شیمی کار می کرد، در حالی که درس هم می خواند تا در آینده شیمی دان شود. هر چند که کاملا از زندگی و آینده ناامید بود. ویلسون خود، ماجرا را این گونه شرح می دهد: وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه اسید را برداشتم . اسید را در لیوان پیش رویم خالی کردم. غرق تماشایش شدم. رنگ اش را نگاه کردم و مزه احتمالیش را در ذهنم تصور کردم. سپس لیوان را بدست گرفتم و آن را به بینی ام نزدیک کردم و بویش به مشامم خورد . در این لحظه ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم نقش بست. توانستم سوزش اسید را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم. احساس آسیب آن زهر چنان حقیقی بود که گویی به راستی آن زهر را نوشیده بودم. سپس مطمئن شدم که این کار را نکرده ام. در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه می کردم ، با خود فکر کردم: اگر شجاعت کشتن خودم را دارم ، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.
[ 91/02/25 ] [ سید حامد رضوی ]
داستان کوتاه 165 :
روزی بهرام گورساسانی با کنیزک چینی زیبای خود به شکار رفت و گورخرهای زیادی صید کرد. با آنکه تمام ملازمان به مهارت و استادی بهرام در شکار گورخر آفرین ها گفتند با این وجود از کنیزک صدایی برنیامد و در مدح و ثنای شهریار ساسانی سخنی نگفت.
بهرام مدتی تامل کرد تا گورخری از دور پیدا شد و آن گاه به کنیزک گفت :«میل دارم این گور را به هر شکلی که دلخواه تو باشد شکار کنم». کنیزک از روی ناز و تکبر درخواست نمود تا تیر، پای گورخر را به سر حیوان بدوزد:
گفت باید که رخ برافروزی سر این گور در سمش دوزی
بهرام گور، مهره ای در کمان گروهه نهاد و به دقت رها کرد تا درگوش گورخر جای گرفت، حیوان بیچاره سم پای راستش را برای خاراندن به گوش خود نزدیک کرد تا مهره را از گوش خارج کند. در همین حال بهرام تیر دیگری انداخت و پای گور را به سرش دوخت.
کنیزک گفت که آدمی در هر کاری اگر مداومت و ممارس کند مسلما ورزیده و کارآزموده خواهد شد چه کار نیکو کردن از پرکردن است . شاه چون این سخن شنید خشمگین شد و کینه او را به دل گرفت. پس به سرهنگی که در التزام رکاب بود فرمان داد آن کنیزک جسور و فضول را گردن بزند. کنیزک زیبا چون خود را در چنگ اجل و چنگال سرهنگ گرفتار دید به حال تضرع درآمد و از او خواست که در قتلش عجله نکند، بعید نیست که شاهنشاه روزی از کرده پشیمان شود و تو را که بی تامل اجرای فرمان کردی مورد خشم و عتاب قرار دهد ، اگر جانب احتیاط را مرعی داری و مرانکشی ، قول می دهم کاری بکنم و تدبیری بیندیشم که بهرام گور نه تنها خشمگین نشود بلکه تو را بیشتر از پیش مورد تفقد و نوازش قرار دهد. سرهنگ در مقابل پیشنهاد کنیزک تسلیم شد و او را در قصری مشیدی که در خارج از شهر داشت سکونت داد تا پنهانی در زمره خدمتکاران کار کند و هویتش را مکتوم دارد. این قصر سر به فلک کشیده شصت پله داشت و کنیزک از همان روزهای نخست گوساله ای را که تازه از مادر زاییده شده بود بر دوش می گرفت و روزی چند بار به بالای قصر می برد و پایین می آورد، گوساله بر اثر گذشت ایام و لیالی رشد می کرد و بزرگ می شد ولی چون به دوش کشیدن و بالا بردن آن همه روزه چندین بار تمرین و تکرار می گردید لذا رشد تدریجی گوساله تاثیری در دشواری حمل و نقل نداشت. کنیزک چون موقع را مقتضی دید به سرهنگ تکلیف کرد که بهرام گور را را به هر طریقی که ممکن باشد روزی به این باغ و قصر شصت پله بیاورد . سرهنگ چنان کرد و روزی که بهرام به شکار گورخر می رفت او را برای چند دقیقه استراحت و تمدد اعصاب به باغ و قصرزیبایش دعوت کرد و مخصوصا داستان کنیزک و بردوش کشیدن گاو عظیم الجثه و بالا بردن از قصر شصت پله را شرح داد تا شاهنشاه ساسانی را تمایل و رغبت تماشای این صحنه دست داد . بهرام گور به باغ آمد و کنیزک زیبا در حالی که روی خود را پوشانیده بود، در مقابل بهت و اعجاب بهرام و ملازمانش گاورا بر دوش گرفت و بدون ذره ای احساس خستگی و ملالت خاطر آن را از شصت پله به بالای قصر برد و بازگردانید. بهرام به روی خود نیاورد و گفت :«می دانم چگونه به این عمل خطیر و شگرف دست یافتی. این گاو را از زمانی که گوساله نوزاد بود بر دوش گرفته به بالای قصر بردی و چون در این کار از تمرین و مداومت دست نکشیدی لذا رشد گوساله در تصمیم و توانایی تو خدشه و خللی وارد نساخت وگرنه خود بهتر می دانی که این از قدرت و زورمندی نیست بلکه مولود تعلیم و تمرین و مداومت می باشد. کنیزک زیبا که به انتظار چنین سوال و استدلالی دقیقه شماری می کرد بدون تامل و در لفافه طنز و تعریض جواب داد :«شهریارا ، اگر زن ضعیف الجثه گاوی را بر دوش بگیرد و به بالای قصر شصت پله ای ببرد اعجاب و شگفتی ندارد و مولود تمرین و ممارست باید تلقی کرد ولی اگر شاهنشاه سم و گوش گورخری را به هم بدوزد نباید نام تعلیم و ممارست بر آن نهاد ؟!!» بهرام گور به فراست دریافت که این همان کنیزک زیبای چینی است. پس در کنارش گرفت و از آنچه گذشت عذر خواست. سرهنگ را نیز که در قتل کنیزک شتاب زدگی نداده بود مورد تفقد و نوازش قرار داد.
[ 91/02/21 ] [ سید عماد رضوی ]
داستان کوتاه ۱۶۰ : این داستان را «دالایی لاما» ( رهبر کنونی دین بودا ) نقل نموده است :
![]() در
زمان بودا، زنی به نام کیساگوتامی از مرگ
تنها فرزندش رنج میبرد.
او
که نمیتوانست مرگ فرزندش را بپذیرد، به
این سو و آن سو میدوید و بهدنبال دارویی
میگشت تا زندگی را به او بازگرداند و
بودا گفت چنین دارویی نزد اوست.
کیساگوتامی
نزد بودا رفت، با او بیعت کرد و پرسید:
«آیا
شما میتوانید دارویی بسازید که فرزندم
را دوباره زنده کند؟» بودا
گفت:
«من
این دارو را میشناسم، اما برای اینکه
آنرا بسازم به موادی احتیاج دارم.» زن
که آرام گرفته بود پرسید:
«به
چه موادی نیاز دارید؟» بودا
گفت:
«برایم
یک مشت دانهی خردل بیاور.» زن
قول داد که برای بودا یک مشت دانهی خردل
بیاورد، اما هنگام ترک محضرش، بودا اضافه
کرد:
«من
دانهی خردلی میخواهم که از خانوادهای
تهیه شده باشد که در آن، هیچ همسر، پدر و
مادر یا خدمتکاری نمُرده باشد.» زن
قبول کرد و از این خانه به آن خانه در
جستجوی دانهی خردل راه افتاد.
تمام
خانوادهها مایل به کمک به او بودند، اما
وقتی کیساگوتامی سؤال میکرد که آیا در
این خانواده کسی مرده است یا خیر، نتوانست
خانهای بیابد که مرگ به آن راه نیافته
باشد؛ در یک خانه دختر در خانهی دیگر
خدمتکار، در دیگری شوهر یا پدر و مادر
مرده بودند.
کیساگوتامی
نمیتوانست خانهای را پیدا کند که مصیبت
مرگ به آن راه نیافته باشد.
وقتی
دید در اندوه خود تنها نیست، از پیکر
بیجان فرزند دل کند و نزد بودا بازگشت.
بودا
با همدردی بسیار گفت:
«فکر
میکردی تنها تو پسرت را از دست دادهای.
قانون
مرگ برای هیچ موجود زندهای، جاودانگی
قائل نیست.» بخشی از کتاب: هنر شادمانگی: گامی بهسوی صلح درون و صلح برون، نوشته دالایی لاما برچسبها : داستان ، داستان کوتاه، داستان کوتاه مذهبی، بخشی از یک کتاب، دالایی لاما، بودا، مرگ
[ 91/01/15 ] [ سید عماد رضوی ]
داستان کوتاه 155: روزی که تلگرافخانه در تهران افتتاح شد مردم کوته اندیش آن زمان باور نمی کردند که از شهری به شهر دیگر امکان مخابره تلگرافی باشد. از طرفی مردم بی سواد و خرافاتی که به وجود ارواح شیاطین در سیم های تلگراف معتقد بودند دیگران را از مخابرات تلگرافی برحذر می داشتند. به همین دلیل با وجود تشویق دولت در ارسال اخبار حیاتی و مهم از طریق تلگراف مردم زیر بار نمی رفتند و این موضوع را بیشتر شوخی می پنداشتند.
با آغاز این طرح سیل مردم به سوی مراکز مخابراتی آن زمان روانه شد. هرکس هر چه در دل داشت از سلام و تعارف و احوالپرسی و گله و گلایه و شوخی و جدی بر صفحه کاغذ آورده به طرف مخاطب مخابره مینمود. زیرا حرف مفت بود و فطرت آدمی به سوی هر چه که مفت باشد گرایش پیدا می کند (در قبال انجام مخابرات تلگرافی پولی پرداخت نمیکردند)
«از امروز به بعد حرف مفت قبول نمی شود»
و برای هر کلمه یک عباسی (یک پنجم ریال) حق المخابره باید پرداخت کنند.
[ 90/12/22 ] [ سید عماد رضوی ]
داستان کوتاه ۱۵۲ : این
ماجرا در خط هوایی TAM
اتفاق
افتاد. یک
زن حدودا پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی
اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست
است. با
لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد.
مهماندار
از او پرسید:
«مشکل
چیه خانوم؟» زن
سفید پوست گفت:
«نمی
توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که
کنار یک مرد سیاهپوست است، من نمی توانم
کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض
کنید!» مهماندار
گفت:
«خانوم
لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی
ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم
ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا
نه» مهماندار
رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت:
«خانوم،
همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این
قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم
صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی
ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها
صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم» و
قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید
مهماندار ادامه داد:
«ببینید،
خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به
مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی
قسمت درجه یک بنشیند، با این حال، با توجه
به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک
مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند
ناخوشایند هست». و
سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و
گفت:
«قربان
این به ای معنی است که شما می توانید کیف
اتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک
که برای شما رزرو نموده ایم تشریف
بیاورید...» تمامی
مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه
شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود
قیام کردند.
[ 90/12/10 ] [ سید عماد رضوی ]
[ادامه مطلب]
داستان کوتاه ۱۵۱ : ماهی تازه یکی از غذاهای اصلی مردم ژاپن است. ژاپن کشوری جزیره ای ست که محصور در آب هایی است که منبع عظیم ماهی را در خود دارد. اما سال ها پیش بعلت صید بی رویه با استفاده از تکنولوژی های پیشرفته، منابع آبزیان در سواحل ژاپن و مناطق اطراف به شدت کاهش یافت به صورتی که کشتی های صید ماهی مجبور شدند به آب های دورتر برای صید ماهی بروند.
اما مشکل این بود که با طی مسافت زیاد، ماهی ها تازگی خود را از دست می دادند و ژاپنی ها که عادت به خوردن ماهی تازه داشتند رغبت چندانی به خوردن ماهی های جدید از خود نشان نمی دادند. صاحبان
کشتی ها و صنایع ماهیگیری برای حل این
مسئله در کشتی
ها، حوضچه هایی تعبیه کردند.
در
واقع پس از صید ماهیها، آنها را در حوضچه
ها می ریختند تا ماهی ها زنده به ساحل
برسند و بلافاصله مصرف شوند.
علی
رغم این ترفند هنوز
مردم عقیده داشتند که این ماهی ها نیز مزه
و طعم ماهی تازه را ندارند و از آنها
استقبال نکردند. صاحبان
کشتی ها که خود را با یک بحران بزرگ و جدی
روبرو میدیدند به فکر یک راه حل نهایی
افتادند.
تحقیقات
نشان می داد درست است که ماهی ها زنده
به ساحل می رسند اما چون همانند محیط طبیعی
خود از حرکت و فعالیت برخوردار نبودند،
هنگام مصرف نیز طعم ماهی تازه را نمی
دادند.
راه
حل نهایی استفاده از کوسه ماهی
های کوچکی بود که آنها را در حوضچه های
ماهی ها انداختند.
هر
چند تعدادی از ماهی
ها توسط این کوسه ماهی ها شکار می شدند
اما درصد عمده ای زنده می ماندند. در واقع از آنجا که ماهی ها مرتب توسط کوسه ها مورد تعقیب قرار می گرفتند، یک لحظه آرام و قرار نداشتند و همان تحرکی را از خود نشان می دادند که در محیط طبیعی زندگی خود داشتند. ناگفته پیداست که ژاپنی ها از این ماهی ها استقبال کردند و آنها را به عنوان ماهی های تازه می خریدند.
نکته ای برای آنان که به فکر تغییرند: اگر می خواهید همیشه در حال حرکت، رشد و پویایی باشید کوسهای در حوضچه زندگی خود بیندازید؛ کوسه مشکلات. زیرا آنچه زندگی ما را تهدید می کند سکون، بی تحرکی و در جا زدن و در نهایت پوسیدن است. آبی که بر آسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است
[ 90/11/13 ] [ سید عماد رضوی ]
داستان کوتاه ۱۴۹ : شبی اوباما و همسرش تصمیم گرفتند که کاری غیرعادی انجام دهند و برای شام به رستورانی که زیاد هم گران قیمت نبود، بروند. وقتی آنها به رستوران رفتند صاحب رستوران از محافظان رئیس جمهور پرسید که آیا می تواند خصوصی با همسر رئیس جمهور صحبت کند و آنها هم اجازه دادند. و همسر اوباما به طور خصوصی با آن مرد صحبت کرد. بعد از آن اوباما از همسرش پرسید که چرا او این همه مشتاق خصوصی صحبت کردن با تو بود؟ همسرش گفت که صاحب رستوران گفته در ایام جوانیش دیوانه وار عاشق او بوده است… سپس اوباما گفت : اگر تو با او ازدواج می کردی اکنون صاحب این رستوران زیبا بودی. همسر اوباما در پاسخ گفت: اگر من با او ازدواج می کردم او الان رئیس جمهور بود.
(در صحت این داستان ابهام وجود دارد) برای مطالعه ی همین داستان به زبان انگلیسی به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.
[ 90/11/11 ] [ سید عماد رضوی ]
[ادامه مطلب]
داستان کوتاه 140 :
این یک داستان واقعی درباره سربازی است كه پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد...
سرباز قبل از این كه به خانه برسد، از نیویورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم كه می خواهم او را با خود به خانه بیاورم... پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با كمال میل مشتاقیم كه او را ببینیم... پسر ادامه داد: ولی موضوعی است كه باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و یك پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم كه اجازه دهید او با ما زندگی كند! پدرش گفت: پسر عزیزم، متأسفیم كه این مشكل برای دوست تو به وجود آمده است. ما كمك می كنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا كند...! پسر گفت: نه، من می خواهم كه او در منزل ما زندگی كند! آن ها در جواب گفتند: نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش كنی... در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند... چند روز بعد پلیس نیویورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از یك ساختمان بلند جان باخته و آن ها مشكوك به خودكشی هستند! پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورك پرواز كردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشكی قانونی مراجعه كردند. اما با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ایستاد. پسر آن ها یك دست و یک پای خود را در جنگ از دست داده بود...!
کلمات کلیدی: داستان کوتاه، داستان کوتاه تاریخی(واقعی)، سرباز، جنگ، پلیس، Short Story
[ 90/06/16 ] [ مدیریت ]
داستان کوتاه 136 :
سلطان عبدالحميد ميرزا فرمانفرما(شاهزاده ی قاجار) هنگام تصدي ايالت کرمان چندين سفر به بلوچستان مي رود و در يکي از اين مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسين خان را دستگير و با غل و زنجير روانه کرمان مي کند.
پسر خردسال سردار حسين خان نيز همراه پدر زنداني و در زير يک غل بود. چند روز بعد فرزند سردار حسين خان در زندان به ديفتري مبتلا می شود. سردار حسين خان هر چه التماس و زاري مي کند که فرزند بيمار او را از زندان آزاد کنند تا شايد بهبودی يابد، ترتيب اثر نمي دهند.
روزی سردار حسين خان به افضل الملک (نديم عبدالحمید فرمانفرما) نيز متوسل مي شود. افضل الملک نزد فرمانفرما مي رود و وساطت مي کند، اما باز هم نتيجه اي نمي بخشد. سردار حسين خان پانصد تومان از تجار کرمان قرض نموده و (به صورت رشوه) به فرمانفرما می دهد تا کودک بيمار او را آزاد کنند. افضل الملک اين پيشنهاد را به فرمانفرما منعکس مي کند، اما باز هم فرمانفرما نمي پذيرد.
روزی دیگر افضل الملک به فرمانفرما مي گويد: «قربان آخر خدايي هست، پيغمبري هست، ستم است که پسري درکنار پدر در زندان بميرد. اگر پدر گناهکار است، پسر که گناهي ندارد».
فرمانفرما در جواب اینگونه پاسخ می دهد: «در مورد اين مرد چيزي نگو که فرمانفرماي کرمان نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسين خان نمي فروشد».
همان روز پسر خردسال سردار حسين خان در زندان در برابر چشمان اشک بار پدر جان مي سپارد. چندی پس از اين ماجرا از قضای روزگار يکي از پسران فرمانفرما به ديفتري دچار مي شود. هر چه پزشکان براي مداواي او تلاش مي کنند اثري نمي بخشد. به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پي در پي قرباني مي کنند و به فقرا مي بخشند اما نتيجه اي نمي دهد و اندک زمانی بعد فرزند فرمانفرما جان مي دهد.
فرمانفرما در ايام عزاي پسر خود، در نهايت اندوه به سر مي برد. در همين ايام روزي افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما مي شود. فرمانفرما به حالي پريشان به گريه افتاده و به صدايي بلند مي گويد: «افضل الملک! باور کن که نه خدايي هست و نه پيغمبري! و الا اگر من قابل ترحم نبودم و دعاي من موثر نبوده، لااقل به دعاي فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند مي بايست فرزند من نجات مي يافت».
افضل الملک در حالي که فرمانفرما را دلداري مي دهد مي گويد: «قربان اين فرمايش را نفرماييد، چرا که هم خدايي هست و هم پيغمبري، اما مي دانيد که فرمانفرماي جهان نيز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ي فرمانفرما ناصرالدوله نمي فروشد»!!!!....
کلمات کلیدی: داستان کوتاه، داستان کوتاه تاریخی(واقعی)، قاجار، بلوچ، زندان، خدا، Short Story
[ 90/05/31 ] [ سید عماد رضوی ]
داستان کوتاه 132 :
روزی لئو تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد و بیراه گفتن کرد. بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحاشی کرد، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت: مادمازل من لئو تولستوی هستم. زن که بسیار شرمگین شده بود، عذر خواهی کرد و گفت: چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت: شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.
برای ورود به صفحه ی ویکی پدیای لئو تولستوی اینجا کلیک کنید.
[ 90/04/29 ] [ سید عماد رضوی ]
تمامی لینک های دانلود مستقیم و متعلق به سرور «گروه مجلات همشهری» می باشند. دانلود مجله ی همشهری داستان شماره ی 5 دانلود مجله ی همشهری داستان شماره ی 6
[ 90/04/12 ] [ سید عماد رضوی ]
داستان کوتاه 129 : در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی لافلانت در واشینگتن دی سی شد (یکی از محله های ثروتمند در واشنگتن) و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض 42 دقیقه، 6 قطعه از بهترین قطعات کلاسیک باخ را نواخت .از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم هایش کاست و چند ثانیه ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود به راه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله به راه خود ادامه داد. چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد.
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک 3 ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالی که همچنان نگاهش به ویلون زن بود، به همراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت 42 دقیقه ای که ویلون زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. 20 نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و 32 دلار عاید ویلون زن شد. در حالی که به گفته ی همراهان ویولون زن در تمام این مدت 1079 نفر از کنار این نوازنده ی مشهور و برنده ی جایزه ی « گرمی » گذشتند.
وقتی که ویلون زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت (واقعیت این است که فقط یک نفر او را شناخت).
هیچکس نمی دانست که این ویلون زن همان «جاشوا بل» یکی از بهترین موسیقی دانان جهان است. هیچکس نفهمید که او همان کسی است که چند روز قبل کنسرتی اجرا کرده بود که تمام بلیط های آن از قبل پیش فروش شده بود.
دو روز بعد از دريافت جايزه ايووري فيشر توسط «جاشوا بل» روزنامه واشنگتن پست با چاپ گزارشي مفصل فاش كرد كه وقتي جاشوا بل بزرگ به صورت ناشناس در ايستگاه مترو نواخته، حتي نتوانسته توجه عده كوچكي را هم جلب كند.
روزنامه واشنگتن پست مي نويسد: بل مي خواست بي واسطه با ذائقه عمومي آشنا شود. و سوالي مهم : آيا مردم در صحنه اي پيش پا افتاده و در زماني نامناسب به زيبايي اهميت مي دهند؟ پاسخ البته منفی بود.
بل كه سالي تقريبا 120 كنسرت برگزار مي كند و بليت هايش كمتر از 100 دلار نيست به خبرگزاري رويترز مي گويد: كمي عصبي بودم و ناديده گرفته شدن، تجربه اي عجيب بود. عادت كرده بودم كه مردم براي شنيدن كارهايم پول بدهند و برايم كف بزنند. اين تجربه نگاهم را عوض كرد.
بل با همان ويولن دست سازش كه در 1713 توسط آنتونيو استراديواري ساخته شده در ايستگاه مترو برنامه اجرا كرد. او اعتراف مي كند: البته انتظار داشتم در آن ساعت مردم هنر را نپذيرند، اما شديدا دردآور بود وقتي سعي مي كردم زيباترين موسيقي ها را بنوازم و آنها بي خيال از كنارم رد مي شدند. ديدن اين صحنه ها برايم دشوار بود. من متوجه شدم كه مردم در حالت عادي به موسيقي كلاسيك بي توجه اند.
نتیجه ی مهمی که باید از این داستان گرفت این خواهد بود که اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم، چه چیز های دیگری را داریم از دست می دهیم؟
زندگی نامه ی جاشوا بل به زبان انگلیسی را از اینجا دنبال کنید.
[ 90/04/09 ] [ سید عماد رضوی ]
داستان کوتاه 125 :
مي گويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي مي ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام مي دادند. پيرزني از آنجا رد مي شد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه! کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد! کارگر بياوريد! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششااااررر...!!! و مدام از پيرزن مي پرسيد: مادر، درست شد؟!! مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت... کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند؟! معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت مي کرد و شايعه پا مي گرفت، اين مناره تا ابد کج مي ماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم. اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم!
[ 90/02/31 ] [ مدیریت ]
شماره ي سوم از ويژه نامه ي همشهري داستان آماده ي دانلود مي باشد. براي دانلود مجله اينجا كليك كنيد.
تذکر : حجم فایل دانلود 7 مگابایت است. دانلود مستقیم سرور همشهری است. منبع : گروه مجلات همشهری
[ 89/11/29 ] [ سید عماد رضوی ]
شماره ی دوم از مجله ی « همشهری داستان » آماده ی دریافت شما دوستان می باشد.
برای دانلود شماره ی دوم مجله ی همشهری داستان اینجا کلیک کنید. تذکر : حجم فایل دانلود 7 مگابایت است.
[ 89/11/21 ] [ سید عماد رضوی ]
با سلام خدمت علاقه مندان داستان کوتاه بر آن شدیم تا به صورت مستمر مجله ی « همشهری داستان » که به صورت تخصصی در زمینه ی داستان فعالیت می کند را در وبلاگ قرار دهیم. در هر شماره ی این مجله بخش های مختلفی از جمله داستان کوتاه ایرانی و خارجی (ترجمه) قرار داده شده است.
برای دانلود شماره ی اول مجله ی همشهری داستان اینجا کلیک کنید.
تذکر : حجم فایل دانلود 8 مگابایت است. لینک دانلود مسقیم می باشد. منبع : گروه مجلات همشهری
[ 89/11/21 ] [ سید عماد رضوی ]
برگرفته از کتاب داستان کودکی من اثر چارلی چاپلین و ترجمه ی محمد قاضی
... از نظر صدا نیز همیشه ناراحتیهایی برای مادرم پیش میآمد. صدای او هیچ وقت قوی نبود و با کمترین سرمایی که میخورد دچار بیماری «لارنژیت» میشد و هفتهها طول میکشید تا خوب شود. با این وصف مجبور بود به کارش ادامه دهد، تا جايی که سرانجام صدایش کم کم خراب شد. هیچ نمیتوانست به صدای خود اعتماد کند. گاه صدایش در وسط آواز میشکست یا ناگهان به زمزمه تبدیل میشد، آن وقت جمعیت میزد زير خنده و برای او سوت میزد. غم و اندوهی که این حالت برای او ایجاد میکرد به سلامتش لطمه میزد و آخر اعصاب او را خراب کرد. به همین دلیل بود که من در پنج سالگی نخستین بار پا به صحنه گذاشتم. مادرم اصولاً ترجیح میداد که شبها مرا با خودش به تئاتر ببرد و در خانه تنهایم نگذارد. او در آن زمان در تماشاخانهي «کانتین» که در «آلدرشات» واقع بود بازی میکرد. کانتین آن وقتها تئاتر محقر و کثیفی بود که بیشتر مشتریانش سربازان بودند. مشتریهای لات و ناراحتی که به کمترین بهانهای بازیگران را هو میکردند و به باد تمسخر میگرفتند. برای بازیکنان تماشاخانهها یک هفته در «آلدرشات» ماندن عذاب بزرگی بود. یادم میآید که من در اتاقک پشت صحنه بودم وقتی صدای مادرم شکست و به سوتی تبدیل شد که به زحمت از گلویش بیرون میآمد. جمعیت شروع کرد به خندیدن و آواز خواندن به مسخره و سوت زدن. همهي این صداها درهم و برهم بود و من خوب نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده است. ولی هر دم بر شدت همهمه اضافه میشد تا جايی که مادرم مجبور شد صحنه را ترک بگوید. وقتی به اتاقک پشت صحنه آمد بسیار منقلب و ناراحت بود و با مدیر صحنه شروع کرد به دعوا و جر و بحث، و او که چند بار مرا دیده بود جلو دوستان مادرم آواز خواندهام به من گفت به صحنه بروم و جای مادرم را بگیرم. یادم میآید که در آن هو و جنجال دست مرا گرفت و به صحنه برد و پس از اینکه چند کلمهای خطاب به جمعیت توضیح داد مرا در صحنه تنها گذاشت و رفت. من در برابر نور خیره کنندهي چراغهای جلو صحنه و قیافههایی که در دود سیگار گم شده بودند، شروع به آواز خواندن کردم. ارکستری که مرا همراهی میکرد اول سردرگم شده بود که من چه میخوانم و آخر پیدا کرد. آوازی که من میخواندم آواز معروفی بود به نام «جک جونز». درست در وسطهای آواز بودم که بارانی از سکه به روی صحنه باريدن گرفت. فوراً آواز را قطع کردم و به مردم گفتم اجازه بدهید اول پولها را جمع کنم و بعد دنبالهي آواز را بخوانم. این حرف مردم را به شدت به خنده انداخت. مدیر صحنه با دستمالی آمد که در جمع کردن پولها به من کمک کند. خیال کردم پولها را برای خودش میبرد. تماشاچیان پی به ترس و وحشت من بردند و بیشتر خندیدند، مخصوصاً وقتی مدیر با دستمال پول ناپدید شد و من نگران و ناراحت به دنبالش رفتم؛ و برای از سرگرفتن آواز خود به صحنه برنگشتم مگر وقتی که مدیر پولها را به مادرم تحویل داد. آن وقت، خیالم که راحت شد، بسیار خوش و سرحال شدم. خطاب به مردم خوشمزگی کردم، رقصیدم و چند چشمه تقلید درآوردم، ازجمله تقلید صدای مادرم را درآوردم که یک سرود مارش ایرلندی میخواند. با کمال سادگی و صداقت، آن وقت که صدای مادرم را در لحظهي گرفتن تقلید میکردم از اثری که این تقلید در شنوندگان کرد، بسیار متعجب شدم. صدای قهقهه خنده و دست زدن بلند شد و دوباره بارانی از سکه بر صحنه باريدن گرفت و همین که مادرم به روی صحنه آمد تا مرا با خود ببرد با غریو کف زدنهای ممتد استقبال شد. آن شب، تاریخ نخستین ظهور من و آخرین ظهور مادرم بر صحنهي تماشاخانه بود… منبع : رهپو برای دانلود موزیک ویدئوی دلقک اینجا کلیک کنید
[ 89/11/20 ] [ سید عماد رضوی ]
داستان کوتاه 112 :
در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد. در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود. دوي ماراتن در تمام المپيك ها مورد توجه همگان است و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك. اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش مي شود. كيلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم داشتند. نفس هاي آنها به شماره افتاده بود، زيرا آن ها 42 كيلومتر و 195 متر مسافت را دويده بودند. دوندگان همچنان با گام هاي بلند و منظم پيش مي رفتند. چقدر اين استقامت زيبا بود ... هر بيننده اي دلش مي خواست كه اين اندازه استقامت و توان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طي كردند و يكي پس از ديگري وارد استاديوم شدند. استاديوم مملو از تماشاچي بود و جمعيت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشويق كردند. رقابت نفس گير شده بود و دونده شماره ... چند قدمي جلوتر از بقيه بود. دونده ها تلاش مي كردند تا زودتر به خط پايان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پايان را پاره كرد... استاديوم سراپا تشويق شد. فلاش دوربين هاي خبرنگاران لحظه اي امان نمي داد و دونده هاي بعدي يكي يكي از خط پايان گذشتند و بعضي هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پايان چند قدم جلوتر از شدت خستگي روي زمين ولو شدند. اسامي و زمان هاي به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همين حال دوندگان ديگر از راه رسيدند و از خط پايان گذشتند... در طول مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان داد كه دويدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسير مسابقه بيرون آمدند. به نظر مي رسيد كه آخرين نفر هم از خط پايان رد شده است. داوران و مسوولين برگزاري مي روند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پايان را جمع آوري كنند. جمعيت هم آرام آرام استاديوم را ترك مي كنند. اما... بلند گوي استاديوم به داوران اعلام ميكند كه خط پايان را ترك نكنند. گزارش رسيده كه هنوز يك دونده ديگر باقي مانده. همه سر جاي خود برمي گردند و انتظار رسيدن نفر آخر را مي كشند. دوربين هاي مستقر در طول جاده تصوير او را به استاديوم مخابره ميكنند. از روي شماره پيراهن او اسم او را مي يابند « جان استفن آكواري » است دونده سياه پوست اهل تانزانيا، كه ظاهرا برايش مشكلي پيش آمده، لنگ مي زد و پايش بانداژ شده بود. 20 كيلومتر تا خط پايان فاصله داشت و احتمال اين كه از ادامه مسير منصرف شود زياد بود. نفس نفس مي زد. احساس درد در چهره اش نمايان بود. لنگ لنگان و آرام مي آمد ولي دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را مي گيرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند ولي او با دست آنها را كنار مي زند و به راه خود ادامه مي دهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پايان محل مسابقه را ترك كنند. جمعيت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتايج ترك نمي كند. جان هنوز مسير مسابقه را ترك نكرده و با جديت مسير را ادامه مي دهد. خبرنگاران بخش هاي مختلف وارد استاديوم شده اند و جمعيت هم به جاي اينكه كم شود زيادتر مي شود ... جان استفن با دست هاي گره كرده و دندان هاي به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حركت خود به سوي خط پايان ادامه مي دهد او هنوز چند كيلومتري با خط پايان فاصله دارد آيا او مي تواند مسير را به پايان برساند؟ خورشيد در مكزيكوسيتي غروب مي كند و هوا رو به تاريكي مي رود. بعد از گذشت مدتي طولاني، آخرين شركت كننده دوي ماراتن به استاديوم نزديك مي شود، با ورود او به استاديوم جمعيت از جا برمي خيزد. چند نفر در گوشه اي از استاديوم شروع به تشويق مي كنند و بعد انگار از آن نقطه موجي از كف زدن حركت مي كند و تمام استاديوم را فرا مي گيرد. نمي دانيد چه غوغايي برپا مي شود. 40 يا 50 متر بيشتر تا خط پايان نمانده او نفس زنان مي ايستد و خم مي شود و دستش را روي ساق پاهايش مي گذارد، پلك هايش را فشار مي دهد نفس مي گيرد و دوباره با سرعت بيشتري شروع به حركت مي كند. شدت كف زدن جمعيت لحظه به لحظه بيشتر مي شود. خبرنگاران در خط پايان تجمع كرده اند. وقتي نفرات اول از خط پايان گذشتند، استاديوم اينقدر شور و هيجان نداشت. نزديك و نزديك تر ميشود و از خط پايان مي گذرد. خبرنگاران، به سوي او هجوم مي برند نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن كرده است؛ انگار نه انگار كه ديگر شب شده بود. مربيان حوله اي بر دوشش مي اندازند. او كه ديگر توان ايستادن ندارد، مي افتد ... آن شب مكزيكوسيتي و شايد تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابيد. جهانيان از او درس بزرگي آموختند و آن اصالت حركت، مستقل از نتيجه بود. او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر آخر است. به اين فكر نكرد كه براي پيشگيري از تحمل نگاه تحقيرآميز ديگران به خاطر آخر بودن ميدان را خالي كند. او تصميم گرفته بود كه اين مسير را طي كند، اصالت تصميم او و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد تا جهانيان به ارزش جديدي توجه كنند ارزشي كه احترامي تحسين برانگيز به دنبال داشت. فرداي مسابقه مشخص شد كه جان از همان شروع مسابقه به زمين خورده و به شدت آسيب ديده است. او در پاسخگويي به سوال خبرنگاري كه پرسيده بود، چرا با آن وضع و در حالي كه نفر آخر بوديد از ادامه مسابقه منصرف نشديد؟ ابتدا فقط گفت: براي شما قابل درك نيست و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد: مردم كشورم مرا 5000 مايل تا مكزيكوسيتي نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم، مرا فرستاده اند كه آن را به پايان برسانم. داستان « جان استفن آكواري » از آن پس در ميان تمام ورزشكاران سينه به سينه نقل شد. حالا آيا يادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلاي همان مسابقه چه كسي بود ؟!! يک اراده قوي بر همه چيز حتي بر زمان غالب مي آيد.
[ 89/09/22 ] [ مدیریت ]
داستان کوتاه 107 :
مردی به بارگاه کریم خان زند معروف به وکیل الرعایا می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا با خان زند ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان که مشغول غلیان کشیدن بوده است، سروصدا را می شنود و جویای ماجرا می شود. پس از گزارش سربازان، خان دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان می رسد و با این پرسش مواجه میشود: « چرا این همه ناله و فریاد می کنی؟» مرد با درشتی می گوید: « همه اموالم را دزد برده است و دیگر چیزی در بساط ندارم.« خان می پرسد:« وقتی که اموالت را می بردند تو کجا بودی؟ » مرد می گوید: « من خوابیده بودم». خان می گوید: «خب! چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟ » مرد پاسخی بسیار زیبا به این سوال شاه می دهد :« برای این که فکر می کردم تو بیداری! » خان بزرگ زند لحظه ای تامل می کند و آنگاه دستور می دهد تا خسارت مرد جبران شود و در آخر می گوید:« این مرد حق دارد. ما باید بیدار باشیم.» زهی بر او.
[ 89/08/18 ] [ سید عماد رضوی ]
داستان کوتاه 85 :
کزروس به کورش بزرگ گفت : چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به مردم و سربازانت می بخشی ؟! کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت ... سپس کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد ! سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید... مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند ! وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود ...! کورش رو به کزروس کرد و گفت : ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها می بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد ...
[ 89/05/20 ] [ مدیریت ]
![]() داستان کوتاه 76 : روزی گاندی با تعداد کثیری از همراهان و هواخواهانش میخواست با قطار مسافرت کند. هنگام سوار شدن، لنگه کفشش از پایش درآمد و در فاصله بین قطار و سکو افتاد. وقتی از یافتن کفشش در آن موقعیت ناامید شد، فورا لنگه دیگر کفشش را نیز درآورد و همان جایی که لنگه کفش اولی افتاده بود، انداخت .در مقابل حیرت و سوال اطرافیانش توضیح داد: « ممکن است فقیری لنگه کفش را پیدا کند، پیش خود گفتم بک جفت کفش بهتر است یا یک لنگه کفش ؟»
[ 89/05/05 ] [ سید عماد رضوی ]
داستان کوتاه 68 : اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد .
توضیح عکس : تابلوی دستان دعا کننده ( Praying Hands ) اثر آلبرشت دورر ( Albrecht Durer ) برای دانلود داستان کوتاه انگلیسی «Praying Hands» اینجا کلیک کنید (دانلود غیر مستقیم)
[ 89/04/07 ] [ سید عماد رضوی ]
داستان کوتاه 67 : « توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش را اندازه گرفت؟ » سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود. ولي اگر بخواهيم با روشي علمي تر ارتفاع ساختمان را اندازه بگيريم، مي توانيم يک ريسمان کوتاه را به انتهاي فشارسنج ببنديم و آن را مانند آونگ ابتدا در سطح زمين و سپس در پشت بام آسمان خراش به نوسان درآوريم. سپس ارتفاع ساختمان را با استفاده از تفاضل نيروي گرانش دو سطح بدست آوريم. من رابطه هاي مربوط به اين روش را که بسيار طولاني و پيچيده مي باشند در اين کاغذ نوشته ام.
دانشجويي که داستان او را خوانديد ، کسی نبود جز نيلز بور ، فيزيکدان دانمارکي برنده ی جایزه ی فیزیک نوبل .
[ 89/04/07 ] [ سید عماد رضوی ]
داستان کوتاه 47 :
سال 1853 مردم برخی کشورها به کالیفرنیا می آمدند. آن ها به دنبال طلا می گشتند. آن ها به پولدار شدن فکر می کردند. لیوای استروس یکی از آنها بود. او 24 سال داشت و آلمانی تبار بود و نیز مانند بقیه به دنبال پولدار شدن و کشف طلا... او پارچه ای از کشور آلمان برای ساخت چادر (خیمه گاه) در معدن طلا با خود آورده بود. مردی از او پرسید: می خواهی با این پارچه چه کار کنی؟ او گفت: می خواهم چادر (خیمه گاه) بسازم. مرد گفت: من به چادر نیاز ندارم اما من یک شلوار خیلی مقاوم لازم دارم! شلوار من رو نگاه کن. پر از سوراخ است! لیوای استروس شلواری از آن پارچه ی مقاوم ساخت. آن مرد بابت شلوار خوشحال شد . آنها به یک موفقیت بزرگ دست پیدا کردند. به زودی تک تک مردم خواستار شلواری فقط با جنس آن پارچه ی آلمانی شدند! لیوای از آن شلوار ده ها ، صد ها و هزار ها ساخت. و این بود داستان ساخت و پیدایش شلوار جین شما ! برچسبها : داستان ، پیدایش شلوار لی، تاریخ شلوار لی، داستان کوتاه، داستان کوتاه تاریخی
[ 88/12/12 ] [ مدیریت ]
داستان کوتاه ۱۸ : لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: میبایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهرهاش اتودها و طرحهایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کمکم به او فشار میآورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژندهپوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت. گدا را که درست نمیفهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند. دستیاران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بیتقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بود، نسخهبرداری کرد. وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزهای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلاً دیدهام!» داوینچی با تعجب پرسید: «کی؟» «سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز میخواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم!»
تابلوی شام آخر، اثر لئوناردو داوینچی پائولو کوئلیو برچسبها : داستان ، داستان کوتاه، داستان کوتاه روانشناسی، پائولو کوئلیو، لئوناردو داوینچی، شام آخر
[ 87/01/25 ] [ سید عماد رضوی ]
داستان کوتاه 1 :
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه ی گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.
سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. مورچه گفت: «ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند. خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد. این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد. من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج می شوم». سلیمان به مورچه گفت: «وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می بری آیا سخنی از او شنیده ای؟» مورچه گفت آری او می گوید:
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی، رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.
[ 86/12/14 ] [ مدیریت ]
|
| |