با سلام خدمت همه ی علاقه مندان به داستان کوتاه


 


چند روز قبل تعداد داستان های کوتاه وبلاگ گل نوشته ها به عدد 100 رسید لذا تصمیم گرفتیم پستی بزنیم و تمام این 100 داستان کوتاه وبلاگ را در یک پست به صورت منسجم قرار بدهیم تا دوستان به راحتی بتوانند داستان های کوتاه را بخوانند. اما یک نکته :

از زمان شروع کار گل نوشته ها تاکنون داستان کوتاهی را قرار نداده ایم که مورد رضایت خودمان واقع نشده باشد. در یک کلام ما عاشق داستان های کوتاهی هستیم که در گل نوشته ها می خوانید.

این داستان ها به نوعی چکیده ی بهترین داستان های کوتاه تمام سایت های داستان کوتاه به علاوه ی چند داستان کوتاه خارج از اینترنت است که امیدواریم مقبول بیفتد.

اگر شما هم داستان کوتاه زیبایی خوانده اید (یا نوشته اید) که به نظرتان جایش در وبلاگ خالی است، به آدرس ایمیل ما Golneveshteha@yahoo.com برای ما ارسال کنید.

در ضمن کل این داستان های کوتاه به علاوه ی چند داستان کوتاه دیگر (در آخر همین پست) در یک فایل کتاب الکترونیک (PDF) به نام ( 100 داستان کوتاه تاثیر گذار + چند داستانک به انتخاب گل نوشته ها ) آماده ی دانلود است.

شاداب باشید.

 

داستان کوتاه 1 : حضرت سلیمان و مورچه

داستان کوتاه 2 :   دانشجوی نمونه

داستان کوتاه های 3 تا 17 :   داستان هایی کوتاه از پائولو کوئلیو

داستان کوتاه 18 :   عروسک

داستان کوتاه 19 :   دو کوزه

داستان کوتاه 20 :   جودو کار یک دست

داستان کوتاه 12 :   ملاقات با خدا

داستان کوتاه 22 :   قضاوت عجولانه

داستان کوتاه 23 :  اسکناس مچاله شده

داستان کوتاه 24 :  دانشجوی منطق و استاد بی منطق

داستان کوتاه 25 :   تاجر و ماهی گیر

داستان کوتاه 26 :   پسرم بالا نرو ، بسیار خطرناک است

داستان کوتاه 27 :   روزی که امیرکبیر گریست

داستان کوتاه 28 :   پیرمرد و سر و صدای کودکان

داستان کوتاه 29 :   ساحل و صدف

داستان کوتاه 30 :  تکرار زمانه

داستان کوتاه های 31 تا 34 :   چهار داستان کوتاه و آموزنده

داستان کوتاه 35 :  شکلات + (دانلود دکلمه ی صوتی داستان)

داستان کوتاه 36 :   بزرگ مرد كوچك

داستان کوتاه 37 :  بیمارستان روانی

داستان کوتاه 38 :   مدیر و منشی

داستان کوتاه 39 :   طمع

داستان کوتاه 40 :   برنامه نویس و مهندس

داستان کوتاه 41 :   پیله ی ابریشم

داستان کوتاه 42 :   گوش سنگین

داستان کوتاه 43 :   دختر نابینا

داستان کوتاه 44 :   همسر وفادار

داستان کوتاه 45 :   عقاب و مرغ

داستان کوتاه 46 : پس کجایی ؟ (سروش صحت)

داستان کوتاه 47 :   داستان پیدایش شلوار لی

داستان کوتاه 48 :   ناسا

داستان کوتاه 49 :   فرشته ام را به چه اسمی صدا کنم؟

داستان کوتاه 50 :   درست شب قبل از اعدامش

داستان کوتاه 51 :  سه دوست

داستان کوتاه 52 :   ملا و می فروش

داستان کوتاه 53 :   لاک پشت

داستان کوتاه 54 :   پیرمرد عاشق

داستان کوتاه 55 :  شجاعت یعنی این (داستانک)

داستان کوتاه 56 :   کوتاه ترین داستان ترسناک جهان (داستانک)

داستان کوتاه 57 :  کوکاکولا

داستان کوتاه 58 :   دوستت دارم پدر

داستان کوتاه 59 :  راننده ی اتوبوس

داستان کوتاه 60 :   صندوق صدقات (داستانک)

داستان کوتاه 61 :   از کجا می دانید که . . . ؟

داستان کوتاه 62 :   سه پرسش سقراط

داستان کوتاه 63 :   مشاوره ۱۵ دلاری

داستان کوتاه 64 :   ما چقدر زود باور هستیم

داستان کوتاه 65 :   سخنرانی چرچیل

داستان کوتاه 66 :   ملانصرالدین و اتخاب سکه ی ارزان تر

داستان کوتاه 67 :   دانشجوی خلاق

داستان کوتاه 68 : Praying Hands (دستان دعا کننده) + فایل PDF به زبان انگلیسی

داستان کوتاه 69 :   کدام لاستیک پنچر شد ؟

داستان کوتاه 70 :   آبدارچی مایکروسافت

داستان کوتاه 71 :   دلیل قانع کننده

داستان کوتاه 72 :   راننده ی بی خاصیت

داستان کوتاه 73 :  امتحان عملکرد

داستان کوتاه 74 :   پادشاه و جایزه ی بزرگ

داستان کوتاه 75 :   پسر شیخ عرب

داستان کوتاه 76 :   کفش های گاندی

داستان کوتاه 77 :   مناجات گنجشک با خدا

داستان کوتاه 78 :  گردن بند

داستان کوتاه 79 :   دمپایی

داستان کوتاه 80 :   یک اسلامی تندرو

داستان کوتاه 81 :   افسر دروغگو

داستان کوتاه های 82 تا 84 :   داستان هایی شیرین از دوران مدرسه

داستان کوتاه 85 :  ثروت کورش

داستان کوتاه 86 : Don't Copy If You Can't Paste 

داستان کوتاه 87 :   مهندس و مدیر

داستان کوتاه 88 :   دلقک و روان شناس

داستان کوتاه 89 :  پيغام رسان شوم

داستان کوتاه 90 :  انگیزه ی قتل (سوال پلیسی)

داستان کوتاه 91 :   قاتل یکشنبه ها

داستان کوتاه 92 :   آزمون داماد ها

داستان کوتاه 93 :   تغییر نگرش

داستان کوتاه 94 :   هیچ وقت زود قضاوت نکن

داستان کوتاه 95 :   دزد بانک

داستان کوتاه 96 :   صحنه ی تصادف

داستان کوتاه 97 :   شرکت بزرگ ژاپنی

داستان کوتاه 98 :   دزد شریف

داستان کوتاه 99 :   هوش ایرانی و هوش آمریکایی

داستان کوتاه 100 :  شرط بند حرفه ای

 

حجم کتاب : 1.2 مگابايت

برای دانلود کتاب از لینک های زیر استفاده کنید :

وبسایت میهن دانلود

وبسایت پاتوق یو

وبسایت ویکیو 

نوشته شده در  90/03/05ساعت 12:24  توسط مدیریت  | 
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات


در این پست، سه حکایت عارفانه از ابوسعید ابوالخیر برای کاربران محترم سایت گل نوشته ها تدارک دیده شده استبه امید آنکه منش این بزرگ را سر لوحه ی کار خود قرار دهیم و از این داستان ها پند گیریم:



داستان کوتاه ۱۹۵ :

ابوسعید ابولخیر در مسجدی سخنرانی داشت. مردم از تمام اطراف روستاها و شهرها امده بودند.جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند. شاگرد ابوسعید گفت: تو را به خدا از آنجا که هستید یک قدم پیش بگذارید.

همه یک قدم پیش گذاشتند سپس...

نوبت به سخنرانی ابوسعید رسید. او از سخنرانی خودداری کرد. مردم که به مدت یک ساعت در مسجد بودند و خسته شده بودند شروع به اعتراض کردند. ابوسعید پس از مدتی گفت:

هر انچه که من می خواستم بگویم شاگردم به شما گفت، شما یک قدم به جلو حرکت کنید تا خدا ده قدم به شما نزدیک شود.


داستان کوتاه ۱۹۶ :

گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مركبی نداشت، پیاده سفر كرده و خدمت دیگران می كرد. تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت. زیر درختی، مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد. دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است كه خود و خانواده اش در گرسنگی به سر برده اند. شیخ چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو.

مرد بینوا گفت: مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم.

شیخ گفت حج من، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به ز آنكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم.


داستان کوتاه ۱۹۷ :

شیخ را گفتند:«فلان کس بر روی آب می‌رود».

گفت: «سهل است. وزغی و صعوه ای نیز بروی آب می‌رود».

گفتند که: «فلان کس در هوا می‌پرد

گفت: «زغنی ومگسی در هوا بپرد».

گفتند: «فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌رود».

شیخ گفت: «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌شود، این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و با خلق ستد و داد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد.



در این زمان مناسب است که خدمت خوانندگان سایت گل نوشته ها اطلاع دهیم که به زودی مجموعه ی ۲۰۰ داستان کوتاه سایت گل نوشته ها، به صورت کتاب الکترونیک و در طراحی مناسب خدمت مخاطبان عرضه خواهد شد.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان کوتاه مذهبی, داستان کوتاه تاریخی
نوشته شده در  91/05/28ساعت 2:58  توسط سید عماد رضوی  | 
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

ریشه ی ضرب المثل:


ناصرالدین شاه سالی یک بار (آن هم روز اربعین) آش نذری می‌پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می‌یافت تا ثواب ببرد. در حیاط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می شدند و برای تهیه آش شله قلمکار هر یک کاری انجام می دادند. بعضی سبزی پاک می کردند. بعضی نخود و لوبیا خیس می کردند. عده‌ای دیگ‌های بزرگ را روی اجاق می گذاشتند و خلاصه هر کس برای تملق و تقرب پیش ناصر الدین شاه مشغول کاری بود. خود اعلی حضرت هم بالای ایوان می‌نشست و قلیان می کشید و از آن بالا نظاره‌گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده نظامی امر و نهی می کرد.

به دستور آشپزباشی در پایان کار به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده می شد و او می‌بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد. کسانی را که خیلی می‌خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می‌ریختند. پر واضح است آن که کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آنکه مثلا یک قدح بزرگ آش که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دریافت می کرد حسابی بدبخت می شد. به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با یکی از اعیان و یا وزرا دعوایش می شد٬ آشپزباشی به او می گفت:

بسیار خوب! بهت حالی می کنم دنیا دست کیه! آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.


برچسب‌ها: ریشه ضرب المثل, داستان کوتاه تاریخی, آش, روغن, ناصرالدین شاه, nhsjhk
نوشته شده در  91/05/20ساعت 0:18  توسط عطیه سادات رضوی  | 
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

داستان کوتاه ۱۹۱ :


سر ادموند هیلاری (Sir Edmund Hillary) نخستین کسی بود که در 29 ماه می سال 1953 از کوه اورست به عنوان مرتفع ترین کوه دنیا بالا رفت. با این حال مادامی که انسان اقدام به خواندن کتاب او تحت عنوان«مخاطره بزرگ» نکرده باشد، متوجه نمی شود که هیلاری برای تسخیر قله اورست ناگزیر از رشد کافی برای اجرای این امر خطیر برخوردار بوده است.

جریان از این قرار است که هیلاری در سال 1952 کوشید که از کوه بالا رود، ولی نتوانست. یک هفته پس از این شکست گروهی از کوهنوردان انگلیسی از او خواستند که برای اعضای گروه آنها سخنرانی کند.

هیلاری یا هلهله و کف زدن هایی پر سرو صدای حضار در پشت میکروفن قرار گرفت. سپس مشت گره کرده خود را به طرف نقشه کوه گرفت وبا صدای بلندی گفت: «ای اورست، تو بار اول مرا شکست دادی، ولی این بار منم که تو را شکست خواهم داد چون تو رشد کامل خودت را کرده ای اما من هنوز در حال رشد کردن هستم».

برگرفته از کتاب: The Sower's Seeds

نویسنده: Brian Cavanaugh


Edmond Hillary, Conquest of Everest


با امید به جلب رضایت شما خواننده ی گرامی، توجه شما را به مطالعه ی این داستان به زبان انگلیسی، در ادمه ی مطلب جلب می نمایم.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان گوتاه مدیریتی, داستان کوتاه روانشناسی, داستان کوتاه تاریخی, اورست, ادموند هیلاری, کوه, رشد

ادامه مطلب

نوشته شده در  91/05/12ساعت 18:57  توسط سید عماد رضوی  | 
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

داستان کوتاه 190 :


«میلتون اریکسون» مبتکر نوعی درمان جدید است که نظر هزاران درمانگر را در ایالات‌ متحده‌ی امریکا به خود جلب کرده است. او وقتی دوازده ساله بود، گرفتار فلج اطفال شد. ده ماه بعد شنید که پزشکی به والدینش می‌گفت:

پسرتان امشب را به صبح نخواهد رساند.

«اریکسون» صدای گریه‌ی مادرش را شنید. با خود اندیشید:

کسی چه می‌داند، شاید اگر من امشب را به صبح برسانم، مادرم این قدر رنج نکشد. و تصمیم گرفت تا سپیده‌ی صبح نخوابد.

او با طلوع خورشید فریاد برآورد:

آهای مادر! من هنوز زنده‌ام!

همه‌ی کسانی که در خانه بودند، به قدری خوشحال شدند که «میلتون» تصمیم گرفت برای اینکه خانواده‌اش غصه نخورند، همواره سعی کند یک شب دیگر را به صبح برسانداو در سال ۱۹۹۰ در سن ۷۵ سالگی درگذشت و چند کتاب مهم درباره‌ی توانایی فوق‌العاده‌ی انسان برای غلبه بر محدودیت‌های خویش، از خود برجای گذاشت.


مکتوب، پائولو کوئلیو


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان کوتاه تاریخی, میلتون اریکسون, هیپنوتیزم, پائولو کوئلیو, Paulo coelho
نوشته شده در  91/05/11ساعت 13:5  توسط سید عماد رضوی  | 
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

داستان کوتاه ۱۸۱ :


فرماندار ایالت ماساچوست نامزد انتخابات دوره‌ی دوم بود و سخت تلاش می‌کرد که برای دوره‌ی دوم انتخاب شود. او از نخستین ساعات روز انتخابات به فعالیت‌های انتخاباتی مشغول بود. ناهار نخورده بود و با عجله و آخر وقت خود را به ناهاری که در کلیسا خیرات می‌کردند، رساند. وقتی که فرماندار بشقاب خود را دراز کرد تا غذا دریافت کند، خانم توزیع‌کننده یک تکه مرغ در آن گذاشت. فرماندار گفت: «ببخشید، ممکن است یک تکه‌ی دیگر مرغ به من بدهید؟»

زن جواب داد: «متأسفم، هر نفر یک تکه

فرماندارگفت: «مرا نشناختید؟ من فرماندار این ایالت هستم

و زن در جواب گفت: «من هم مسئول توزیع غذا هستم. لطفاً حرکت کنید

زیگ زیگلار


داستان کوتاه توزیع غذا


توضیح: داستان و تصویر هر از کتاب «تصویر روی آب» برگرفته شده اند.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان کوتاه مدیریتی, داستان کوتاه تاریخی, بخشی از یک کتاب, زیگ زیگلار
نوشته شده در  91/04/20ساعت 12:23  توسط سید عماد رضوی  | 
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات